بهشدت نیاز داشتم کمی از کار فاصله بگیرم. انرژیام تحلیل رفته بود و باید دوباره شارژ میشدم. هرجا و هرچیزی هم که بود، فرقی نمیکرد. از کنار ویترین آژانس مسافرتی رد میشدم که چشمم به آگهیای افتاد. اسم «ترکیه» را فریاد میزد.
وقتی وارد آژانس مسافرتی شدم، مطلقاً هیچچیزی درباره ترکیه نمیدانستم. دستیار آژانس بروشور را ورق میزد و چشمم به دریا افتاد! – شن! – آفتاب! – و قایقهای چوبی باشکوهی که انگار از صفحه یکی از رمانهای نارنیا اثر سی. اس. لوئیس بیرون افتاده بودند. این تصویر کودک درونم را به وجد آورد و یک هفته اقامت در کوش آداسی و پس از آن یک هفته سفر با یک گولت ترکی به نام Forsa Mustafa رزرو کردم.

به پدرم که آن روزها پیش من مانده بود، گفتم: «تازه برای تعطیلات در ترکیه بلیت گرفتهام.»
پرسید: «کجا؟»
«ترکیه»
«چرا؟»
«راستش مطمئن نیستم. توی بروشور بدک به نظر نمیرسید!»
آن روزها تمام دانستههایم درباره ترکیه همین بود. بدک به نظر نمیرسید. البته تنها هم نبودم؛ اوایل دهه ۱۹۹۰، مردم بیشتر به سفر تفریحی به یونان عادت داشتند.

وقتی به ترکیه رسیدم، نزدیک بود باور کنم خلبان اشتباه پیچیده و در یونان فرود آمده است. کسانی که با آنها آشنا میشدم از محوطههای باستانشناسی مثل افسوس حرف میزدند (با خودم فکر میکردم: مگر افسوس در یونان نیست؟)، و تروا (با خودم گفتم: این یکی که قطعاً بهخاطر یونان معروف است)، آفرودیسیاس (اسمش کمی شیطنتآمیز به نظر میرسید؟) و پاموک کاله (اصلاً اسمش را هم نشنیده بودم!).
پس خاطرهام از آن گردشها چیست؟ جدای از شگفتی همیشگی هنگام بازدید از افسوس، یادم میآید راهنمایمان با اندوه فراوان برای من و همسفرانم توضیح داد که از معبد آرتمیس تقریباً چیزی برای دیدن باقی نمانده، چون بخش عمدهاش در موزه بریتانیاست. هر احساس گناهی را که شاید داشتیم کنار گذاشتیم و قرار گذاشتیم پس از بازگشت از تعطیلات در لندن همدیگر را ببینیم و بازدید از افسوس را کامل کنیم؛ و همین کار را هم کردیم. حتی برای تقلید از قایقرانی در منطقه اژه، سفری با قایق در رود تیمز تا گرینویچ ترتیب دادیم؛ تلاشی که بینتیجه ماند.
پاموک کاله را به یاد دارم و اینکه از میان تراسهای تراورتنی بالا میرفتیم؛ تراورتن نام نوعی سنگ آهک است که چشمههای معدنی رسوب میدهند. فرش گلهای وحشی در آفرودیسیاسِ کمترشناختهشده را هم به یاد دارم (فصل بهار بود) و اینکه در ورزشگاه باشکوه و بهخوبی حفظشدهاش مینشستم و تصور میکردم شور و حال مسابقات ورزشی در دوران روم باستان چگونه بوده است.
پس از یک هفته بازدید از محوطههای باستانی یونانی که معلوم شد در ترکیه هستند، هفته دوم را به قایقرانی از بدروم تا خلیج گوکوا با گولت Forsa Mustafa گذراندم و به این ترتیب یکی از نخستین قواعد زبان ترکی را یاد گرفتم. ترکی زبانی آوایی است و گرچه تلفظ «گولِی» شاید با قواعد زبان فرانسه جور باشد، در ترکی آن را «گولِت» تلفظ میکنند.
تا آن روز گولت ندیده بودم و هر تصوری که از آن در ذهن داشتم، از انتظارات قبلیام هم فراتر رفت. از آن زمان به بعد سفرهای دریایی زیادی داشتهام، اما هیچکدام مثل Forsa Mustafa بهیادم نمیمانند. به ما اطمینان داده بودند که این گولت در بدروم است.
Forsa Mustafa برایم یادآور دورانی دیگر بود؛ دورانی با چوبهای بسیار صیقلی و برنجکاریهایی که فضای داخلی واگنهای پولمن قدیمی را تداعی میکرد. کابین من هم به همان اندازه مجلل بود و حمام اختصاصیاش با برنجکاری و چوبهای براق و لاکخورده آراسته شده بود. حالا نمیتوانم مشخصاتش را برایتان بگویم، اما خوب یادم هست که همهمان بهراحتی دور یک میز چوبی صیقلی برای صرف غذا جا میشدیم و عرشه چوب ساج در طول روز آنقدر بزرگ بود که میشد برای مطالعهای آرام از جمع فاصله گرفت.
تقریباً همه چیزهایی که میخوردیم از دریای اژه میآمد. هنوز هم وحشتی را که با دیدن یکی از خدمه به جانم افتاد به یاد دارم؛ او اختاپوسی را که تازه صید کرده بودند، برای نرمشدن به صخرهها میکوبید. همه فریاد زدیم: «چه بیرحمانه!» بعد نشستیم و همان اختاپوس را که با مهارت بهصورت غذای سنتی ترکی آهاتاپوت گووِچ (خورش اختاپوس) آماده شده بود، خوردیم. چند نفر از گروه گفتند: «اوه، من اختاپوس دوست ندارم!» بهخوبی به یاد دارم که همهمان یک وعده دیگر هم خواستیم و مصطفی، کاپیتانمان، از دیدن این صحنه خندهاش گرفت. او میخندید و میگفت این اتفاق هر بار میافتد؛ ماجرای همه گروههای انگلیسی همین است.
بیشتر بخوانید: راهنمای محلی خوردن ماهی در ترکیه

این سفر فراتر از هر توصیفی بود و یکی از باشکوهترین هفتههایی بود که در تمام عمرم در سفر گذراندهام. همین سفر آغاز دلبستگی من به ترکیه شد.
یک دهه بعد، در بالکن خانه تازهام در ترکیه، در گوموشلوک، بدروم مینشستم، به ویلاهای زیبای بدروم نگاه میکردم و چشمانداز دریای اژه و گولِتهایی را که در امتداد ساحل بادبان میکشیدند، تماشا میکردم. بیش از یک دهه از آن زمان هم گذشته و من هنوز اینجا هستم.